بررسی و نقد بهاییت
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1387 در ساعت 09:39 ب.ظ
نویسنده : --
عنوان : باب و چالش‌های پیش رو

زنده‌یاد استاد محیط‌ طباطبائی، شخصیتی‌ است‌ که‌ به‌ «وسعت‌ اطلاع» ، و «دقت‌ نظر» و «امانت‌ در نقل» ، شهره‌ مجامع‌ علمی‌ است. وی داستان‌ جالبی‌ را به‌ نقل‌ از مرحوم‌ ابوالحسن‌ جلوه‌ (حکیم‌ مشهور پایتخت‌ در عصر قاجار) درباره‌ مناظره‌ علمای‌ اصفهان‌ با باب‌ نقل‌ می‌کند که‌ شنیدنی‌ است. استاد محیط‌ داستان‌ را از سید محمدعلی‌ فتوحی‌ «ضیاءالحکما» ، طبیب‌ سالخورده‌ و مورد اعتماد مردم‌ تهران، شنیده‌ که‌ مدتی‌ در جوانی، انیس‌ جلوه‌ بوده‌ است. جلوه‌ همراه‌ استادش: حکیم‌ میرزا حسن‌ نوری، در مجلس‌ مناظره‌ علمای‌ اصفهان‌ با باب‌ حضور داشت‌ و استادش‌ وارد بحث‌ با باب‌ شده‌ بود.

 ضیاء الحکماء برای‌ محیط‌ نقل‌ می‌کند که: من‌ در دوران‌ جوانی‌ مدتی‌ در مدرسه‌ دارالشفای‌ تهران‌ نزد حکیم‌ جلوه‌ بوده‌ و در این‌ مدت‌ شاهد بودم که‌ آن‌ حکیم، راجع‌ به‌ فرقه‌های‌ مذهبی‌ قدیم‌ و جدید که‌ در میان‌ مردم‌ به‌ تبلیغ‌ و ترویج‌ عقاید خود مشغول‌ بودند چیزی‌ به‌ زبان‌ نمی‌آورد. طول‌ مدت‌ سکوت‌ او از این‌ بابت‌ حتی‌ در مواردی‌ که‌ اشاره‌ای‌ از جلوه‌ را ضروری‌ می‌دیدم، در دل‌ من‌ عقده‌ای‌ شده‌ بود. روزی‌ مجالی‌ مناسب‌ یافتم‌ و از جلوه‌ پرسیدم‌ شما درباره‌ حضرات‌ جدیدی‌ هیچ‌ حرف‌ نمی‌زنید، در صورتی‌ که‌ هنگام‌ اقامت‌ در اصفهان‌ برای‌ تحصیل، با آغاز این‌ امر معاصر و شاهد و ناظر بوده‌اید. ‌

 مرحوم‌ جلوه‌ گویی‌ در دل‌ خود احساس‌ سنگینی‌ از این‌ بار سکوت‌ ممتد می‌کرد و همین‌ که‌ پرسش‌ از این‌ طرف‌ آغاز شد، پاسخ‌ را در ضمن‌ نقل‌ حکایتی‌ افاده‌ کرد و چنین‌ فرمود: «وقتی‌ سید علی‌ محمد باب... در اثر بروز وبای‌ شدید شیراز، مجال‌ خروج‌ از شهر را پیدا کرد و به‌ اصفهان‌ آمد و در عمارت‌ منوچهر خان‌ گرجی‌ معتمدالدوله‌ [ حاکم‌ اصفهان] دور از انظار اقامت‌ گزید، معتمد الدوله‌ حمایت‌ خود را از سید باب‌ دریغ‌ نمی‌کرد و به‌ نگهداری‌ جانب‌ او می‌پرداخت. روزی‌ که‌ استاد من‌ (جلوه)، مرحوم‌ میرزا حسن‌ نوری، بنا به‌ اشاره‌ یا درخواست‌ و یا دعوت‌ معتمدالدوله‌ با سید باب‌ قرار ملاقات‌ داشت، من‌ هم‌ یکی‌ از چند تن‌ شاگردی‌ بودم‌ که‌ از استاد خواستیم‌ اجازه‌ بدهد در خدمت‌ او باشیم‌ و به‌ همراه‌ او رفتیم‌ و باب‌ را در آنجا دیدیم‌ و شاهد مذاکراتی‌ بودیم‌ که‌ میان‌ استاد ما با سید علی‌ محمد صورت‌ می‌گرفت. ‌

 استاد از غوامض‌ مسائل‌ حکمت‌ الهی‌ و فلسفه‌ اعلی‌ سخن‌ می‌گفت‌ و سید، بنا به‌ شیوه‌ شیخیه، سخنانی‌ مناسب‌ با میزان‌ اطلاع‌ و دریافت‌ خود جواب‌ می‌داد. حکیم‌ نوری‌ بدون‌ آن‌ که‌ جنبه‌ مکابره‌ و مناقشه‌ به‌ مناظره‌ یا گفتگو بدهد، بعد از موضوعی‌ به‌ موضوعی‌ دیگر می‌رفت‌ ولی‌ سید در جواب، مکث‌ و سکوت‌ خود را آن‌ قدر امتداد می‌داد که‌ استاد از تعقیب‌ مطلب‌ خود صرف‌ نظر کند و به‌ موضوع‌ دیگری‌ بپردازد. از صورت‌ کلی‌ گفتگوها، چنین‌ مفهوم‌ ما شاگردان‌ حکیم‌ نوری‌ شد که‌ سید باب‌ با مطالب‌ و مسائل‌ معلوم‌ و معروف‌ حکمای‌ اسلام‌ انس‌ خاطری‌ ندارد و استاد ما هم‌ نمی‌خواست‌ با ذکر چنین‌ نتیجه‌گیری‌ او را آزرده‌ خاطر سازد و مجلس‌ را خاتمه‌ داده‌ بیرون‌ آمد. شاگردان‌ در راه‌ مراجعت، از استاد خود پرسیدند او را چگونه‌ دیدید؟ استاد به‌ اندیشه‌ فرو رفت‌ و سر انگشت‌ سبابه‌ خود را روی‌ کاسه‌ سر نهاد و گفت: " چه‌ کار به‌ او دارید؟ سید اولاد پیغمبر است؛ او را به‌ جدش‌ ببخشید" و دیگر چیزی‌ بر آن‌ نیفزود. شاگردان، به‌ اعتبار وضعی‌ که‌ استادشان‌ در این‌ پاسخ‌ کوتاه‌ به‌ خود گرفت، چنین‌ در یافتند که‌ میرزا حسن‌ در او خستگی‌ اعصاب‌ شدید و تشویش‌ حواس‌ یافته‌ است. اما من‌ که‌ جلوه‌ بودم، بعد از این‌ مجلس‌ دیدار، در نظر مریدان‌ دلباخته‌ سید در اصفهان‌ حرمتی‌ کسب‌ کردم. زیرا شکل‌ ریش‌ و سرو صورت‌ باب، به‌ قیافه‌ من‌ شباهت‌ داشت‌ و بدین‌ نظر، آنان‌ که‌ برای‌ ایشان‌ امکان‌ ملاقات‌ سید در سرای‌ معتمد میسّر نمی‌شد یا در نتیجه‌ تغییر وضع‌ سید پس‌ از مرگ‌ معتمد، راه‌ وصول‌ به‌ مطلوب‌ به‌ روی‌ ایشان‌ بسته‌ شده‌ بود، از مشاهده‌ سر و صورت‌ من‌ در راه‌ عبور و مرور یا حیاط‌ مدرسه‌ کاسه‌گران‌ ـ بی‌ آن‌ که‌ خود بدانم‌ ـ لذت‌ می‌بردند. این‌ موضوع‌ را بعد از مدتی‌ که‌ گذشت‌ در اصفهان‌ شنیدم. ‌

 سالها بعد وقتی‌ از اصفهان‌ به‌ تهران‌ منتقل‌ شدم، برخی‌ از رجال‌ عصر که‌ بر این‌ دیدار میرزا حسن‌ نوری، استاد من، با سید باب‌ در عمارت‌ سرپوشیده‌ سرای‌ معتمدالدوله‌ آگاهی‌ داشتند، روزی‌ در مجلسی‌ که‌ چند تن‌ از شاهزادگان‌ دانش‌دوست‌ قاجاریه‌ حاضر بودند، علیقلی‌ میرزا اعتضاد السلطنه‌ کیفیت‌ ملاقات‌ مرحوم‌ میرزا حسن‌ را با سید باب‌ از من‌ پرسید، من‌ هم‌ بدون‌ کم‌ و زیاد، قضیه‌ را نقل‌ کردم. این‌ سخن‌ از آن‌ مجلس‌ به‌ خارج‌ راه‌ یافت‌ و روزی‌ دیگر یکی‌ از رجال‌ نامدار عصر از من‌ قضیه‌ را پرسید و بر همان‌ زمینه، جواب‌ شنید.‌

 مدتی‌ از این‌ اتفاق‌ گذشت. روزی‌ در ایوان‌ حجره‌ خود درون‌ مدرسه‌ دارالشفا نشسته‌ بودم. شیخی‌ که‌ هنگام‌ تحصیل‌ در اصفهان‌ یکی‌ از طلاب‌ علوم‌ دینیه‌ بود و مدتی‌ می‌گذشت‌ که‌ از حال‌ او خبری‌ نداشتم، از راه‌ رسید و سلام‌ کرد. احساس‌ کردم‌ او گویی‌ تقاضایی‌ دارد. او را به‌ درون‌ حجره‌ بردم. وقتی‌ داخل‌ حجره‌ آمد گفت: مطلبی‌ که‌ باید به‌ عرض‌ شما برسانم‌ مفصل‌ است‌ و من‌ اکنون‌ در وضعی‌ هستم‌ که‌ باید دور از انظار سخن‌ خود را بگویم. پیش‌ خود پنداشتم‌ ممکن‌ است‌ گرفتاری‌ خاصی‌ داشته‌ باشد. از مدرسه‌ به‌ اتفاق‌ شیخ‌ گلپایگانی‌ داخل‌ مسجد شاه‌ شدم. او به‌ سوی‌ رواق‌ شبستان‌ روبرو رفت. من‌ هم‌ بی‌دغدغه‌ و هراسی‌ به‌ دنبال‌ او رفتم. شیخ‌ پای‌ یکی‌ از ستونهای‌ میان‌ رواق‌ نشست. از این‌ اصراری‌ که‌ درباره‌ تغییر محل‌ کرده‌ بود عذر خواست. (مرحوم‌ ضیاءالحکما نام‌ این‌ شیخ‌ را که‌ اصلاً‌ گلپایگانی‌ بود بر زبان‌ آورد، که‌ غیر از میرزا ابوالفضل‌ بود. من‌ آن‌ را درست‌ به‌ یاد نمی‌آورم؛ گویا محمد علی‌ بود).

شیخ‌ گفت: «از آن‌ زمان‌ که‌ شما را در اصفهان‌ دیدم‌ و بعد غائب‌ شدم، به‌ فرقه‌ بابی‌ پیوسته‌ و با آنها همواره‌ همکاری‌ داشته‌ام. هم‌ اینک‌ با دسته[ ای] از بابیان‌ همکارم. چند شب‌ پیش‌ در محفل‌ ما سخن‌ از شما و اظهارات‌ شما در مجلس‌ شاهزادگان‌ راجع‌ به‌ ملاقات‌ استاد شما با نقطه‌ اولی‌ (باب) در پیش‌ آمد. عقیده‌ غالب‌ حاضران‌ محفل‌ بر این‌ بود که‌ انتشار چنین‌ مطلبی‌ از ناحیه‌ شما و به‌ نام‌ شما در پیش‌ مردم‌ عادی‌ موجب‌ ضرر برای‌ پیشرفت‌ این‌ امر خواهد بود. قرار بر این‌ شد که‌ شما را قهراً‌ ساکت‌ کنند. کسی‌ از میان‌ جمع، داوطلب‌ اجرای‌ این‌ امر شد. من‌ به‌ حکم‌ سابقه‌ شناسایی‌ و محبتی‌ که‌ از دوران‌ طلبگی‌ از شما دیده‌ بودم، به‌ رفقای‌ خود گفتم‌ به‌ من‌ مجال‌ بدهید تا با آقای‌ جلوه‌ ملاقاتی‌ بکنم‌ و موضوع‌ را به‌ استحضار او برسانم‌ تا از یک‌ طرف‌ حقّ‌ دوستی‌ را به‌ جا آورده‌ باشم‌ و از طرف‌ دیگر بسا که‌ با سکوت‌ بی‌سر و صدای‌ او کلید این‌ قفل‌ به‌ دست‌ افتد. حال‌ میل‌ جناب‌ عالی‌ به‌ سکوت‌ ابدی‌ و مرگ، و یا قفل‌ خاموشی‌ بر زبان‌ نهادن‌ است؟ خود دانید» .‌

 شیخ، وضع‌ سلوک‌ و لحن‌ گفتار خود را ناگهان‌ در پای‌ ستون‌ مسجد عوض‌ کرد و با تحکم‌ گفت: «خواهش‌ دارم‌ تا وقتی‌ من‌ از شبستان‌ و حیاط‌ مسجد به‌ خارج‌ نروم، خود از این‌ محلی‌ که‌ نشسته‌اید برنخیزید» . او رفت‌ و من‌ هم‌ بعد از او بیرون‌ آمدم. از حسن‌ اتفاق، دیگر کسی‌ تا کنون‌ از من‌ سؤ‌الی‌ نکرده، تا خود را به‌ محک‌ امتحان‌ بزنم. ‌

 مرحوم‌ جلوه‌ بعد از نقل‌ این‌ سرگذشت‌ برای‌ میرزا محمد علی، پسر حاجی‌ میرزا رفیعای‌ عمه‌ زاده‌اش، گفته‌ بود: در ضمن‌ درس‌ عبرتی‌ از سرگذشت‌ فخر رازی‌ در این‌ زمینه‌ آموختم. ‌

 ضیاء الحکماء که‌ بر آن‌ سرگذشت‌ [ ماجرای‌ عبرت‌انگیز فخر رازی] آگاهی‌ نداشت‌ کیفیت‌ را از جلوه‌ می‌پرسد و او چنانکه‌ معلومِ‌ اهل‌اطلاع‌ است‌ بدو می‌گوید: «امام‌ فخر رازی‌ مردی‌ حکیم‌ و متکلم‌ و خطیب‌ و مُناظر نیرومندی‌ بود. به‌ روزگار جوانی، همواره‌ در مجلس‌ وعظ‌ و خطابه‌ خود از اسماعیلیه‌ بد می‌گفت‌ و آنچه‌ را پیش‌ از او غزالی‌ و دیگران‌ در این‌ باره‌ رشته‌ و بافته‌ بودند می‌برید و می‌دوخت. حسن‌ تأثیر مجلس‌ وعظ‌ او، برخی‌ از متعصبان‌ فرقه‌ فاطمی‌ را بر ضد او برانگیخت. روزی‌ که‌ در مسجد نماز فُرادا (تنها) می‌گذارد، یکی‌ از فدائیان‌ اسماعیلی‌ همین‌ که‌ امام‌ به‌ سجده‌ رفت‌ پیش‌ آمد و بر پشت‌ کمرش‌ نشست‌ و دَم‌ حربه‌ تیزی‌ را که‌ در آستین‌ داشت‌ بر گردن‌ امام‌ فخر آشنا کرد و گفت: «اگر بعد از این، یک‌ بار دیگر این‌ حرفها را تکرار کنی‌ با همین‌ حربه‌ کار ترا می‌سازم‌ و تمام‌ می‌کنم‌ و اگر سکوت‌ اختیار کنی‌ بسا که‌ هدایا و صِلات‌ گرانبهایی‌ از موارد مختلف، سالیانه‌ به‌ تو برسد» . امام‌ فخر بعد از آن‌ خاموش‌ شد و هر وقت‌ مریدی‌ از او باعث‌ بر این‌ که‌ درباره‌ اسماعیلیه‌ خاموش‌ است‌ را می‌پرسید جواب‌ می‌گفت: اینان‌ برهان‌ قاطع‌ دارند! و منظورش‌ از برهان‌ قاطع، حربه‌ برنده‌ بود و می‌افزود که: «من‌ همواره‌ احساس‌ قاطعیت‌ برهان‌ ایشان‌ را می‌کنم‌ (که‌ آن‌ تیزی‌ دَمِ‌ حربه‌ باشد» ).‌

 مرحوم‌ جلوه‌ گفته‌ بود: این‌ فرقه‌ هم‌ با چنین‌ تمهید مقدمه‌ای، داستان‌ برهان‌ قاطع‌ اسماعیلیه‌ را خواستند به‌ روی‌ من‌ بکشند، ولی‌ من‌ هرگز این‌ عمل‌ ماجراجویی‌ را برهان‌ قاطع‌ به‌ حساب، بلکه‌ بر زبان‌ هم‌ نیاورده‌ام.1 ‌

 

 

 

 ی‌نوشت‌: ‌

1. مجله‌ گوهر، سال‌ 5 ، ش‌ 7، مهر 1356، ص‌ 501 به‌ بعد، مقاله‌ استاد محیط‌ طباطبایی.‌